نیـــــــــــلوفـــــــــــــرانه
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم ....
مرحوم حسین پناهی
سخت آشفته و غمگین بودم …
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را …
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند …
خط کشی آوردم،
در هوا چرخاندم!
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید!
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم ...
سومی می لرزید ...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود ...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف، آنطرفِ نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید ...
"پاک تنبل شده ای بچه بد"
"به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
"ما نوشتیم آقا"
بازکن دستت را ...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله ی سختی کرد ...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کرد و سپس ساکت شد ...
همچنان می گریید ...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز، کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ...
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن !
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب، ستم بردلش آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید ...
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند ...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو و کنار چشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا ...
چشمم افتاد به چشم کودک ...
غرق اندوه و تاثر گشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر …
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار از خود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام …
او به من یاد بداد درس زیبایی را ...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من عصبانی باشم
با محبت شاید، گرهی بگشایم
با خشونت هــرگــز ...
براي تاثير گذاشتن روي يك زن
بايد با او خنديد
با او گريه كرد
به او توجه كرد
به او دوستت دارم گفت
با او زندگي كرد
شادي كرد و او را درك كرد
و براي تاثير گذاشتن بر روي مرد
كافيست عريان شوي
![]()
برگرفته از وبلاگ .: من زنم :.
" دوســــــــــتت دارم " گفتنهایت انگار تلـــــــــــخ ترین حقیقت دنیاست ...
.
.
.
"در کشور من مردم با نفرت بیشتری
به صحنه بوسیدن دو عاشق نگاه میکنند
تــا صحنه اعدام !
زیستن با این مردمان دردناک است..."
امسالم داره تموم میشه ...
هرسال ، نوزدهم فروردین حس میکردم یکسال پیرتر شدم
اما فرورد ین امسال فرق میکنه ...
انگار ده سال پیر شدم ...
انگار ده سال گذشت ...
چه روزای سختی بود ...
چقدر شبا رو تا صبح اشک ریختم و صبحا رو با لبخند مصنوعی ، به شب رسوندم ...
از اون عصای آبی مزخرف حالم بهم میخوره
وقتی می بینمش بیاد روزای تلخم میفتم
بیاد نگاهای مردم ، بیاد غمی که توی چشمای مامانم بود و مخفیش میکرد ...
خداجونم ... خودت کمک کن امسال همه چی رو فراموش کنم ...
کمکم کن ...
من که جز تو کسیو ندارم ...
.
.
.
آموخته ام ...... وقتي که عاشق هستيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود.
آموخته ام ...... تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد : تومرا . شاد کردي .
آموخته ام ...... داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته زيباترين حسي است که در دنيا وجود دارد .
آموخته ام ...... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي ( نه ) گفت .
آموخته ام ...... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم .
آموخته ام ...... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد ، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم .
آموخته ام ...... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند .
آموخته ام ...... که پول شخصيت نمي خرد .
آموخته ام ...... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ...... که چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد .
آموخته ام ...... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان .
آموخته ام ...... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد .
آموخته ام ...... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم.
آموخته ام ...... که زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ...... که فرصتها هيچگاه از بين نمي روند ، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
آموخته ام ...... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ...... که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم اما مي توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب کنم.
آموخته ام ...... که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند ، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد .
آموخته ام ...... بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است : وقتي که از شما خواسته مي شود ، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد .
آموخته ام ...... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست اوست و قلبي است براي فهميدن وي .
برگرفته از وبلاگ یه دوست
گفتم: اي جنگل پير تازگيها چه خبر؟
پوزخندي زد و گفت: هيچ، کابوس تبر!
چرا همیشه همه چی جور نیست ...
چرا یکی هست و یکی نیست ...؟
چرا؟ ...
کاش خدا موبایل داشت میشد بهش اس ام اس زد ...
کاش خدا مطب داشت ... میشد نوبت گرفت و واسه درددل رفت پیشش
میگن خدا همه جا هست ... حتی میشه توی دلت هم باهاش حرف بزنی ...
اما این چیزا توی کت من نمیره ...
خدایا ! اینکه میگی تو از رگ گردن به ما نزدیک تری در حد شعور من نیست ...
شخصا بیا پایین بغلم کن ...![]()
| Design By : Night Melody |


